آقای جوان

نظرات 1



نگاه کودکانه اش را به اطراف می چرخاند. به تک تک آدم هایی خیره می شد که تند تند غذا می خورند و با هم حرف می زدند؛ گویی هیچ کس او را نمی دید. حتی پدر و مادرش که در کنار او خنده کنان برای انتخاب غذا کلنجار می رفتند. صدایی او را از عالم خیال بیرون آورد که با احترام او را خطاب می کرد:

ادامه داستان در ادامه مطلب

ادامه مطلب ...
     

تخته سنگ

نظرات 1


در زمان های گذشته، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند، خودش را در جایی مخفی کرد...

ادامه داستان در ادامه مطلب

ادامه مطلب ...
     

پرسیدم چطور بهتر زندگی کنم؟!

نظرات 2


پرسیدم:‌ "چگونه بهتر زندگی کنم؟"

با کمی مکث جواب داد: "گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر، با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو. ایمان را نگه دار و ترس را به گوشه ای بیانداز. شک هایت را باور کن و هیچ گاه به باور هایت شک نکن. زندگی شگفت انگیز است، در صورتی که بدانی چطور زندگی کنی."

پرسیدم:

 ادامه داستان در ادامه مطلب

ادامه مطلب ...
     

خدایا چرا من؟

نظرات 2


"آرتوراش" قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده به ایدز مبتلا شد.

  ادامه داستان در ادامه مطلب

ادامه مطلب ...
     

آسایش در چیست؟

نظرات 4



یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود که یک قایق کوچک ماهی گیری از کنارش رد شد که داخل آن چند ماهی بود.

تاجر از روستایی مکزیکی پرسید:

ادامه داستان در ادامه مطلب

ادامه مطلب ...