چند سخن از بزرگان

نظرات 1

ادامه مطلب ...
     

آقای جوان

نظرات 1



نگاه کودکانه اش را به اطراف می چرخاند. به تک تک آدم هایی خیره می شد که تند تند غذا می خورند و با هم حرف می زدند؛ گویی هیچ کس او را نمی دید. حتی پدر و مادرش که در کنار او خنده کنان برای انتخاب غذا کلنجار می رفتند. صدایی او را از عالم خیال بیرون آورد که با احترام او را خطاب می کرد:

ادامه داستان در ادامه مطلب

ادامه مطلب ...
     

تخته سنگ

نظرات 1


در زمان های گذشته، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند، خودش را در جایی مخفی کرد...

ادامه داستان در ادامه مطلب

ادامه مطلب ...
     

آسایش در چیست؟

نظرات 4



یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود که یک قایق کوچک ماهی گیری از کنارش رد شد که داخل آن چند ماهی بود.

تاجر از روستایی مکزیکی پرسید:

ادامه داستان در ادامه مطلب

ادامه مطلب ...