سِمرِ کلام

نظرات 0


روز اولی که به دانشگاه ما آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند. نقطه ی مقابل او دختر زیبا رو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید: "می دونی زشت ترین دختر این کلاسی؟!"

ادامه مطلب ...
     

تخته سنگ

نظرات 1


در زمان های گذشته، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند، خودش را در جایی مخفی کرد...

ادامه داستان در ادامه مطلب

ادامه مطلب ...
     

خدایا چرا من؟

نظرات 2


"آرتوراش" قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده به ایدز مبتلا شد.

  ادامه داستان در ادامه مطلب

ادامه مطلب ...
     

قدرت کلمات

نظرات 2


مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را کنار خود قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: "من کور هستم، لطفا کمک کنید."

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت ...

ادامه داستان در ادامه مطلب

ادامه مطلب ...
     

کاسه ی چوبی

نظرات 2


پیر مردی تصمیم گرفت با پسر، عروس و نوه ی چهار ساله اش زندگی کند. دستان پیر مرد می لرزید و چشمانش خوب نمی دید و به سختی می توانست راه برود. هنگام خوردن شام غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را بر زمین انداخت و شکست.

پسر و عروسش از این کثیف کاری پیر مرد ناراحت شدند و گفتند:

ادامه داستان در ادامه مطلب

ادامه مطلب ...