آقای جوان
نظرات 1نگاه کودکانه اش را به اطراف می چرخاند. به تک تک آدم هایی خیره می شد که تند تند غذا می خورند و با هم حرف می زدند؛ گویی هیچ کس او را نمی دید. حتی پدر و مادرش که در کنار او خنده کنان برای انتخاب غذا کلنجار می رفتند. صدایی او را از عالم خیال بیرون آورد که با احترام او را خطاب می کرد:
ادامه داستان در ادامه مطلب
سِمرِ کلام
نظرات 0
روز اولی که به دانشگاه ما آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند. نقطه ی مقابل او دختر زیبا رو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید: "می دونی زشت ترین دختر این کلاسی؟!"
تخته سنگ
نظرات 1
در زمان های گذشته، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند، خودش را در جایی مخفی کرد...
ادامه داستان در ادامه مطلب
خدایا چرا من؟
نظرات 2
"آرتوراش" قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده به ایدز مبتلا شد.
ادامه داستان در ادامه مطلب 

