چوپان و بز

نظرات 2



چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن آب بپرد اما ... !


اما نشد که نشد.


او می دانست پریدن این بز از جوی آب، همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان.

عرض جوی آب به اندازه ای نبود که حیوانی چون بز نتواند از آن بگذرد.

نه چوبی که بر تن و بدنش می زد سودی بخشید و نه فریاد های چوپان بخت برگشته.

پیر مرد دنیا دیده ای از آن جا می گذشت. وقتی ماجرا را دید پیش آمد و گفت:‌‌ "من چاره ی کار را می دانم."

آنگاه چوب دستی خود را در آب فرو برد و آب زلال جوی را گل آلود کرد. بز به محض آنکه آب جوی را دید از سر آن پرید و در پی او تمام گله از جوی پریدند.

چوپان مات و مبهوت ماند. این چه کاری بود و چه تاثیری داشت؟

پیر مرد که آثار بهت و حیرت را در چهره ی چوپان جوان می دید گفت: "تعجبی ندارد، تا بز خودش را در جوی آب می دید، حاضر نبود پا روی خویش بگذارد. آب را که گل کردم دیگر خودش را ندید و از جوی پرید."

و من فهمیدم که حیوانی بیش نیست پا بر سر خویش نمی گذارد و خود را نمی شکند، چه برسد به انسان که بتی از خویش ساخته است و گاهی آن را می پرستد!!!!


 دوستان نظر و کامنت یادتون نره