مادر دوستت دارم

نظرات 2



مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده به مادرش بگوید.

وقتی مادرش را دید به او گفت:

ادامه داستان در ادامه مطلب

"مامان! مامان! وقتی من داشتم تو حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد، تامی با یک ماژیک دیوار اتاقی را که شما تازه رنگش کرده اید رو خط خطی کرد!"

مادر آهی کشید و فریاد زد: "حالا تامی کجاست؟" و رفت به اتاق تامی کوچولو.
تامی از ترس زیر تخت خوابش قایم شده بود. وقتی مادر او را پیدا کرد، سرش داد کشید: "تو پسر خیلی بدی هستی" و بعد تمام مازیک هایش را شکست و ریخت توی سطل آشغال. تامی از غصه گریه کرد.

ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اتاق پذیرایی شد، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب قرمز بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود: "مادر دوستت دارم!"

مادر در حالی که اشک می ریخت، به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان کرد. بعد از آن، مادر هر روز به آن اتاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد.