قیمت معجزه

نظرات 2


وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر و مادرش درباره ی برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید که برادرش سخت بیمار است و آن ها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه ی جراحی پر خرج برادرش را بپردازد.

سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت:

ادامه داستان در ادامه مطلب

"فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد."

سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را در آورد. قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آن ها را شمرد؛ فقط 5000 تومان بود!!!

آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ی هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد ولی داروساز توجهی نمی کرد. بلاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه ی پیشخوان ریخت. دارو ساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: "چه می خواهی؟"

دخترک جواب داد:‌ "برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم."

دارو ساز با تعجب گفت: "ببخشید؟!"

دخترک توضیح داد:‌ "برادر کوچک من بیمار است و پدرم می گوید فقط معجزه می تواند او را نجات دهد. من هم می خواهم معجزه بخرم. قیمتش چه قدر است؟"

داروساز گفت گفت: "متأسفم دختر جان. ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم."

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت:‌ "شما را به خدا او خیلی مریض است. پدرم پول ندارد تا معجزه بخرد، این هم تمام پول من است. من کجا می توانم معجزه بخرم؟"

مردی که در گوشه ای ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: "چه قدر پول داری؟"

دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد و گفت: "آه چه جالب، فکر کنم این پول برای خریدن معجزه ی برادرت کافی باشد!"

بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: " من می خواهم برادر و والدینت را ببینم. فکر می کنم معجزه ی برادرت پیش من باشد."

آن مرد، دکتر فوق تخصص مغز و اعصاب بود!!!!!!!!

فردای آن روز، عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت. پس از جراحی، پدر پیش دکتر رفت و گفت: "از شما متشکرم، نجات پسرم یک معجزه ی واقعی بود. می خواهم بدانم بابت هزینه جراحی چه قدر باید پرداخت کنم؟"

دکتر لبخندی زد و گفت: "فقط 5000 تومان!"