مادر دوستت دارم
نظرات 2
مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده به مادرش بگوید.
وقتی مادرش را دید به او گفت:
ادامه داستان در ادامه مطلب

ادامه داستان در ادامه مطلب