زیباترین آواز کلاغ...
نظرات 2
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس . با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.
کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را . کلاغ
از کائنات گله داشت . کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازیبایی ها تنها سهم اوست و نظام احسن
عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود . کلاغ غمگینانه گفت : کاش خداوند این لکه
سیاه را از هستی می زدود و بال هایش را می بست تا
دیگر آواز نخواند.
خدا گفت : صدایت ترنمی است که هر گوشی آن
را بلد نیست. فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند . سیاه کوچکم! بخوان ! فرشته ها
منتظر هستند . و کلاغ هیچ نگفت …
خدا گفت : سیاه چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و تو این چنین زیبایی ات را بنویس و اگر نباشی جهان من چیزی کم دارد . خودت را از آسمانم دریغ نکن . و کلاغ باز خاموش بود.
خدا گفت : بخوان! برای من بخوان. این منم که دوستت دارم سیاهی ات را و خواندنت را.
و کلاغ خواند. این بار اما عاشقانه ترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد…


