آفات ثروت برای انسان ضعیف النفس

نظرات 1



شخصی به نام ثعلبه که خیلی زاهد و متقی و اهل نماز شب بود و در همه ی نماز های پیغمبر شرکت می کرد و نمی گذاشت یک رکعت جماعت یا نافله اش تعطیل شود، مرتب پیش پیغمبر می آمد و می گفت: "یا رسول الله! از خدا بخواه مرا ثروتمند کند."



پیغمبر می فرمود: "تو کار را به جریان طبیعی واگذار کن، شاید مصلحت این نباشد."

- نه یا رسول الله! من می خواهم به این اغنیا یاد بدهم که اصلا پول خرج کردن و در راه خدا خرج کردن چگونه است.

پیغمبر هم برای او دعا کرد. خدا دعا را برای امتحان خود او و همه ی مردم مستجاب کرد. به سرعت اوضاعش رو به راه شد، مخصوصا گوسفندش خیلی زیاد شد.

کم کم فکر کرد گوسفندانش زیاد شده، دیگر در شهر نمی شود گوسفندان را اداره کرد، برویم بیرون یک جایی تهیه کنیم تا بتوانیم گوسفند ها را به چرا ببریم.

کم کم ظهر ها دیگر به نماز جماعت نمی رسید. با خود می گفت حالا یک وعده را نخواندیم مهم نیست، به یک وعده نماز جماعت اکتفا می کنیم. می آمد به سرعت خودش را به صف های آخر می رساند؛ یک نمازی می خواند و می رفت.

کم کم کارش توسعه پیدا کرد، گفت باید برویم فلان منطقه یک جایی انتخاب کنیم. به آنجا رفت.

تا قضیه رسید به آن جا که آیه ی زکات نازل شد و پیغمبر مأموری برای اخذ زکات فرستاد. وی اول سراغ او رفت، گفت: "دستور خداست که این مقدار باید بدهی تا صرف راه خدا بشود."

گفت: "آیا اختصاص به من دارد؟"

گفت: "نه، شامل دیگران هم می شود."

گفت: "اول برو سراغ دیگران بعد بیا سراغ من."

رفت سراغ دیگران کار هایش را انجام داد و برگشت. ثعلبه مدتی نگاه کرد، زیر و رو کرد و گفت: "این با باج گرفتن چه فرقی می کند؟ چشم فقرا کور بشود می خواستند کار بکنند."

این همان آدمی بود که می گفت: "اگر از فضل خود (ثروت) به ما ببخشی حتما انفاق می کنیم و از صالحین خواهیم شد."

و می گفت: "ما که کریمیم پول نداریم، آنهایی که پول دارند کرم ندارند."