<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
		>
<channel>
<title>خنده 0 تا 100</title>
<description>صد ساعت خنده بدون مکث</description>
<atom:link href="http://patogh4every.samenblog.com/rss/371/" rel="self" type="application/rss+xml"/>
<link>http://patogh4every.samenblog.com/</link>
<generator>RSS Generated by SamenBlog.com</generator><item>
<title>سِمرِ کلام</title>
<link>http://patogh4every.samenblog.com/داستان-سمر-کلام.html</link><category>داستان سِمرِ کلام</category>
<category>داستان آموزنده</category>
<category>بهترین مطالب</category>
<category>خنده 0 تا 100</category>
<description><![CDATA[<div><div style="text-align: center;"><img src="http://www.samenblog.com/uploads/p/patogh4every/167244.jpg" /></div><div><br /><div style="text-align: justify;">روز اولی که به دانشگاه ما آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند. نقطه ی مقابل او دختر زیبا رو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید: &quot;می دونی زشت ترین دختر این کلاسی؟!&quot;<br /><br /></div></div></div><p>
</p>
			
<br /><p style="text-align: justify;"><br />یک دفعه کلاس از خنده ترکید. بعضی ها هم اغراق آمیز تر می خندیدند. اما
 تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب 
شد در همان روز اول احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند. او 
گفت: &quot;اما کاترین عزیزم، برعکس من تو بسیار زیبا و جذاب هستی...&quot;</p><div style="text-align: justify;"><br />او با همین یک جمله نشان داد که قابل اعتماد ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که همه برای اردوی آخر هفته می خواستند با او هم گروه باشند.<br /><br />او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود:<br /><br />به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی از استادان لقب خوش اخلاق ترین استاد دنیا و به مستخدم هم لقب محبوب ترین یاور دانش جویان را داده بود.<br /><br />ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقا به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد. مثلاً یه من می گفت بهترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا! و حق هم داشت؛ آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود؟!<br /><br />سال ها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیدا به او علاقه مندم!<br /><br />پنج سال قبل وقتی برای خواستگاری اش رفتم دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت: &quot;برای دیدن جذابیت یک چیز باید قبل از آن جذاب بود!&quot;<br /><br />در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند.<br /><br />روزی مادرم از همسرم سوال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست؟ همسرم جواب داد:‌ &quot;من زیبایی چهره ی دخترم دا مدیون خانواده ی پدری او هستم.&quot;<br /><br />و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید.<br /><br /><br /><br />این خود من نیستما نویسنده یکی دیگست<img src="http://www.samenblog.com/editor/images/smilies/23.gif" /><br />
</div>

]]></description>
<pubDate>Thu, 14 Nov 2013 15:16:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>patogh4every</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://patogh4every.samenblog.com/371.html</guid>
</item>
</channel>
</rss>