<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
		>
<channel>
<title>خنده 0 تا 100</title>
<description>صد ساعت خنده بدون مکث</description>
<atom:link href="http://patogh4every.samenblog.com/rss/119/" rel="self" type="application/rss+xml"/>
<link>http://patogh4every.samenblog.com/</link>
<generator>RSS Generated by SamenBlog.com</generator><item>
<title>کاسه ی چوبی</title>
<link>http://patogh4every.samenblog.com/کاسه-چوبی.html</link><category>داستان</category>
<category>کاسه ی چوبی</category>
<category>داستان کاسه چوبی</category>
<category>داستان کوتاه</category>
<category>داستان آموزنده</category>
<category>حکایت</category>
<category>پدر بزرگ</category>
<category>کودک 4 ساله</category>
<category>چرا</category>
<category>چگونه</category>
<category>آیا</category>
<category>؟</category>
<description><![CDATA[<div><div style="text-align: center;"><img src="http://www.samenblog.com/uploads/p/patogh4every/156383.jpg" /></div><br /><div style="text-align: justify;">پیر مردی تصمیم گرفت با پسر، عروس و نوه ی چهار ساله اش زندگی کند. دستان پیر مرد می لرزید و چشمانش خوب نمی دید و به سختی می توانست راه برود. هنگام خوردن شام غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را بر زمین انداخت و شکست.<br /><br />پسر و عروسش از این کثیف کاری پیر مرد ناراحت شدند و گفتند:<br /><br /><div style="text-align: center;"><strong><img src="http://www.samenblog.com/editor/images/smilies/44.gif" />ادامه داستان در ادامه مطلب<img src="http://www.samenblog.com/editor/images/smilies/44.gif" /></strong> <br /></div></div></div><p>
</p>
			
<div style="text-align: justify;">&quot;باید در مورد پدر بزرگ کاری بکنیم وگرنه تمام خانه را به هم می ریزد. آن ها یک میز کوچک در گوشه ی اتاف قرار دادند و پدر بزرگ مجبور شد به تنهایی آنجا غذا بخورد. بعد از اینکه بک بشقاب از دست پدر بزرگ افتاد و شکست، دیگر مجبور شد غذایش را در کاسه ی چوبی بخورد. هر وقت هم خانواده او را سرزنش می کردند، فقط اشک می ریخت و چیزی نمی گفت.<br /><br />یک روز عصر قبل از شام پدر متوجه پسر چهار ساله ی خود شد که داشت با چند تکه چوب بازی می کرد. پدر از او پرسید: &quot;پسرم داری چی کار می کنی؟&quot;<br /><br />پسر با شیرین زبانی گفت: &quot;دارم برای تو و مامان کاسه های چوبی درست می کنم تا وقتی پیر شدید، در آن ها غذا بخورید!&quot; و تبسمی کرد و به کارش ادامه داد.<br /><br />از آن روز به بعد همه خانواده با هم سر یک میز شام می خوردند.</div><br /><p>
</p>

]]></description>
<pubDate>Wed, 21 Aug 2013 17:12:52 GMT</pubDate>
<dc:creator>patogh4every</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://patogh4every.samenblog.com/119.html</guid>
</item>
</channel>
</rss>