<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
		>
<channel>
<title>خنده 0 تا 100</title>
<description>صد ساعت خنده بدون مکث</description>
<atom:link href="http://patogh4every.samenblog.com/rss/118/" rel="self" type="application/rss+xml"/>
<link>http://patogh4every.samenblog.com/</link>
<generator>RSS Generated by SamenBlog.com</generator><item>
<title>زندگی مانند قهوه</title>
<link>http://patogh4every.samenblog.com/زندگی-مانند-قهوه.html</link><category>زندگی مانند قهوه</category>
<category>داستان زندگی مانند قهوه</category>
<category>زندگی</category>
<category>قهوه</category>
<category>مطلب</category>
<category>داستان</category>
<category>داستان کوتاه</category>
<category>قصه</category>
<category>قصه زندگی مانند قهوه</category>
<category>تاثیر</category>
<category>کیفیت</category>
<category>کیفیت زندگی</category>
<category>ادامه مطلب</category>
<category>لیوان</category>
<category>ظریف</category>
<category>زیبا</category>
<category>شغل</category>
<category>حقوق</category>
<category>جایگاه اجتماعی</category>
<category>بهترین وبلاگ</category>
<category>چرا</category>
<category>چگونه</category>
<category>آیا</category>
<category>چگونه بهترین وبلاگ را داشته باشیم</category>
<category>داستان آموزنده</category>
<category>آموزنده</category>
<description><![CDATA[<div style="text-align: justify;"><div style="text-align: center;"><img src="http://www.samenblog.com/uploads/p/patogh4every/156352.jpg" /><br /><br /></div>&quot;رزا&quot; و دوستان دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابقشان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند.<br /><br /><div style="text-align: center;"><strong><img src="http://www.samenblog.com/editor/images/smilies/44.gif" />ادامه داستان در ادامه مطلب<img src="http://www.samenblog.com/editor/images/smilies/44.gif" /></strong></div></div><br /><p>
</p>
			

			

			
<div style="text-align: justify;">آن ها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آن ها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجو ها خواست برای خود قهوه بریزند.<br /><br />روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت. شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر.<br /><br />وقتی همه ی دانشجو ها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت:<br /><br />&quot;بچه ها ببینید، همه ی شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های بد شکل و ارزان قیمت روی میز مانده اند.&quot;<br /><br />دانشجو ها که از حرف استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد:<br /><br />&quot;در حقیقت چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود، نه لیوان! اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاهتان به لیوان های دیگر هم بود!<br /><br />زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند، اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.<br /><br />البته لیوان های متفاوت در علاقه ی شما به نوشیدن قهوه تأثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیز های با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن را هم از دست خواهید داد. پس از حالا نگاهتان را از لیوان بردارید و در حالی که چشم هایتان را بسته اید از نوشیدن قهوه لذت ببرید.<br /><br /><div style="text-align: center;"><span style="color: rgb(255, 0, 51);">دوستان عزیز امیدوارم که این مطلب مورد پسندتان باشد</span></div></div><br /><p>
</p>





]]></description>
<pubDate>Wed, 21 Aug 2013 14:23:23 GMT</pubDate>
<dc:creator>patogh4every</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://patogh4every.samenblog.com/118.html</guid>
</item>
</channel>
</rss>